تبليغاتX
خیابان های خون آلود

خیابان های خون آلود

b l o o d y s t r e e t s

مزرعه جوراب

راست میگفت پیرمرد. اینجا مزرعه جوراب است. راست میگفت انگار روح کسی از اینجا خبر ندارد به جز ما چند .

هوا خوب است . ابر ندارد  و دیوار هم ندارد و این خوب است . یک کلبه دارد  و یک مزرعه بر بالینش.

کمی گرم و گس است اما در سایه خوشحال میشوی. نسیم کمی دارد. حال آدم خوب میشود.

زیر درخت سایه دار. روی قالی یا پارچه ای خوابیدن خوب میشوی. حالت به جا می آوری.

میخواهی چشمت را بند کنی یک گوشه ای نگاه

 دراز شوی زیر درخت . وقتت را تلف خودت کنی

خوشحال میشوی از این نسیمی .

جوراب دارد آنسو . این سو درخت است و آرام. مزرعه مست است و در باد تلو تلو میزند . صدا نیست. به جز آرامی خش خش زیبا.

 کافیست برای صدا .

راست میگفت پیرمرد اینجا جای خوبیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 0:59  توسط امیر  | 

.

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 23:23  توسط امیر  | 

... و خیابان های خون آلود

کار هر روزمان شده.

بلند میشویم. خشاب را پر میکنیم. بی حوصله .بی دقت

لباس میپوشیم. اخم میکنیم . به خیابان میرویم. تا خون آلودش کنیم.

چشم هایمان را از هم میپوشانیم و تا میتوانیم به هم خیره میشویم

سپر هایمان به هم میخورد و صدا میدهد. رد میشویم.

آسمانی که سقفش آبی مرده است و پاچه هایش در کرانه ی شهر سیاه . ما را قضاوت میکند.

زیر لباسمان پناهگاهی آهنی میسازیم. جایی برای استقلال . جایی برای دیکتاتوری

امنیت حریم خصوصیمان را تنها با تجاوز به حریم خصوصی دیگران حفظ میکنیم.

ما اول حمله میکنیم تا بعدا غافلگیر نشویم

شمشیر از رو بسته را خون آلود میکنیم .

زمین رزم را دور میزنیم. اربده میکشیم ساکت و خاموش

حریف میطلبیم. زنجیر پاره میکنیم.

اما ناگهان با گریه ای میشکنیم. با نگاه سردی شکست میخوریم.

با مقام و بی رقیب شکست میخوریم.

التماسمان را زیر نعره ها میپوشانیم

دلمان میخواهد او هم مثل ما بجنگد .

این تنها کاری است که برایمان مانده .

"به من حمله کن برادر. میخواهم زنده بمانم"

این تک سنت به جا مانده از آدمیتمان را بیا دور نریزیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:41  توسط امیر  | 

اینحا عید است

عیدی بده.

پاچت رو تکون نده من به این راحتیا کنده نمیشم

اووه. حالا فکر کردی تهفه ای ما این همه راه اومدیم تو رو ببینیم فقط ؟

عیدی بده. فامیل عتیقه عید ی بده!

برج زهرمار. سال تا سال زنگ نمیزنی حالا میخوای عیدی هم ندی

داغون عیدی بده.!

این آجیلا رو از پارسال نگه داشتی؟ ترشی شده!

 

عیدی بده حال نداریم میخوایم بریم. دفه دیگم کارت گیر کرد پیش ما نیا!

------------------------------------------------------

ا دیدی عمو نوروز بودا!!

کی؟

همون پیک موتوریه.

عمو نوروز که موتور نداره

تو چه میدونی چی داره؟

میگن هیلیکوپتر داره.

اون که بابا نوئله اسکل !

------------------------------------------------------

خدا بیامرزدش عمو نوروز رو . بیچاره این آخریا خیلی بهش فشار اومد . پول اجاره خونشو با مسافرکشی جمع میکرد. کلی بالا پایین میکرد تا بتونه دوزار حقوق بازنشستگیشو زیاد کنه. ولی ندادن بهش. گفتن سابقه مدیریتی نداری حقوقت همینه. هرچی گفت من چند هزار سال جون کندم تو این مملکت عید آوردم بردم.کسی تو کتش نرفت. پول آمبولانسشم من دادم. سنگ قبرم هنوز نداره پلاک سر خاکش هست ولی(مرحوم نوروز ایرانی وفات 1388). بیچاره انقد سبک شده بود. دو نفری آوردیمش از خونه بیرون. بچه مچه تا اونجایی که من میدونم نداشت. یه پسر داشت که اونم چند سال پیش واسه مواد انداختنش زندان.

یقه ی پیرنش چرک بود ولی موهاش مثل همیشه صاف و شونه کرده و سفید که از جو و گندمش چیزی باقی نمونده بود.

بوی یاس و سیگار میداد

خدا بیامرزدش. عیدش مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 0:49  توسط امیر  | 

global illumination

روشنایی عمومی. یعنی نوری که بی اجازه هیچکس همه جا حضور دارد و منبع عمده اش خورشید است.

این نور مقداری از هویت خودش را روی همه چیز تف میکند. هرچه شفاف تر بیشتر. هرچه براق تر بیشتر.

هرچه مات تر محکوم به تاریکی تر. هرچه خدشه دار تر. خدشه دار تر!

وقتی global illumination را خاموش میکنید اما انگار تازه میفهمید که این سیطره . نه تسلط که حق ارتباطیست که به تو و دیگر اشیا عالم داده شده است. تا بتوانید یکدیگر را ببینید. منعکس کنید. منکسر کنید. سایه بیندازید.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 23:46  توسط امیر  | 

من آنم

من یک رختخواب ام . لطفا مرا از روی زمین جمع کنید

من یک ماشین کثیفم لطفا مرا بشویید.

من یک مسواکم لطفا مرا بزنید

من یک سوزن ته گرد ام لطفا مرا در جایی فرو کنید

من یک آهنربای یخچالم. مرا بچسبانید

من یک توپ بیلیاردم. حالم را ببرید!

من یک زمین صافم . رویم فوتبال بازی کنید

من یک ترانزیستورم. مطمئن ام بلد نیستید با من چکار کنید

من یک بالن ام. کار خاصی نکنید. تماشایم کنید . همیشه دوست داشتم یک بالن باشم .یک بالن قرمز زیبا. تماشایم کنید

من یک قوری گل قرمزی ام. اگه تونستید اسممو 10 بار پشت سر هم بگید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:2  توسط امیر  | 

بلاحه (بداحه ی بلاحت بار)

نمیدانم آیا آدم فضایی ها آدم به حساب می آیند؟

و اگر می آیند کسی آنها را داخل آدم حساب میکند

و اگر نمیکنند چرا سعی نمیکنند آدمشان کنند

آدم آهنی ها چطور؟؟

---------------------------------------------

همانطور که قبلنها گفتم برای بهتر دیدن باید به انعکاس ها افزود.

اما یادتان باشد شفافیت با انعکاس فرق دارد. انعکاس یعنی بازتاب دادن جهان بیرون ولی شفافیت یعنی عبور داد جهان بیرون. شفافیت صد در صد یعنی محو کامل . یعنی نبودن .نابودی

انعکاس کامل هم یعنی بی هویتی یعنی تنها جزئی بسیار تاثیر پذیر از محیط . یعنی وابسطه به محیط و در نتیجه وجود نداشتن

جالب است که این دو خاصیت با اینکه از نظر فیزیکی کاملا مخالف هم عمل میکنند اما در عمل میتوانند به یک جا ختم شوند

-------------------------

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 2:47  توسط امیر  | 

caustic

برای بهتر دیدن هر چیزی باید به انعکاس ها افزود.

باید شفافش کرد. برق بزند. همه چیز تصویر خودش را درون آن و با امضای آن ببیند و خودش هم تصویر خودش را در همه چیز.

هر چند سایه را نباید دور انداخت که ابن نیمه ی تاریکی را تا وجود نداشته باشی نداری. که اگر به نداشتنش ببالی وجود نداری.

چراغ ها را روشن کنید. یک نفر میخواهد باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:43  توسط امیر  | 

مانرو

باران را تف میکنم و با امید خاکستری گره میزنم باز

بند چکمه هایم را

طناب این چادر رقصنده در باد را

هنجره ی لرزان از ترس فریاد را

محکم میکنم.

بی سیم و باند و آمپیلی .بی منت شش هایم فریاد میزنم رو به پشت سرم

به آن جایی که خود کوچولویم پشت فرمان این جسد غول آسا نشسته است

بگزار این هدفون ها من را کر کند.

بگزار از این به بعد حرفهای هیچکس را نفهمم

 نه آن پیرمرد خالی بندی که از آلمان تخیلی خودش آمده بود و نام و نشان روزنامه های روی دکه را از من میپرسید.

نه آن دخترک معصومی که زیر ضرب ساب ووفر های در حال رزم ترنس و نور سبز لیزر نفهمیدم چه گفت و خندیدم و او هم خندید و من نفهمیدم چرا و او هم نفهمید که من نفهمیدم و شاید او هم

بگزار این هدفون ها مرا کر کند برادر

بگزار این صدای قدیمی فریاد بزند

What the hell are you waiting for??

بیمارم کن و من عشق بازی میکنم با هر ویروسش

زخمی کن و من از خون این تن شراب میگیرم

من از فحش های تو آهنگ رپ میسازم

من کوچه ها را به هم گره میزنم. ترن هوایی میسازم.

اتوبوس ها را میبوسم!

رعد و برق را لیس میزنم

آسمان را خط خطی میکنم با ماژیکهای پای تخته سفید

تخته ای که سیاه و سفیدش  هیچ چیز به من یاد نداد

 

من این باران آدمکش را هرت میکشم و تف میکنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:40  توسط امیر  | 

پسماند

بادهای رادیو اکتیویته لرزه های رو به ریزش این سرزمین صحرایی نیمه مرده را هر روز بیشتر میکند و من هنوز باور نمیکنم که اینجا جای دیگریست. نه دیگر آنی که من میشناختم. رودخانه هایش را چیزی غریب فرا گرفته که من نمیشناسم. مردمانش هم نیستند انگار و هستند ولی انگار نه انگار که .

بوی مرگ میدهد این ستاره ی کوچولو

 نور خورشیدش(نور خورشیدم؟) دیگر آن چیزی نیست که باید. هر چند که من هم یادم نیست که چه بود و هیچکس دیگر هم و شاید از اولش همین بود و ما نمیفهمیدیم.

ماسه دارد زیاد میشود.

صخره ها هر روز باریکتر و بلند تر میشوند . تیز تر

سایه ها کمتر و تاریکی بیشتر

اسب های آهنین رفته اند از این صحرای من. از این دریای من .از این

آسمان بی اوزون را مینگرم که دیگر نه سقف است . که دریچه ایست گشاده به روی یونیورسی که ما را میبلعد.

من از آن همه کهکشان زیبای آن بالا میترسم.

روزی فرکانسی این دور و اطراف میخواند و میرفت و امروز نیست.

می کده ها هم انگار دیگر جای امن فرار هیچکس نیست و هیچکس نیست پشت پیشخوان این بار و آن  میکده.

ساقی های ولگرد هم مرده اند انگار

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 17:47  توسط امیر  | 

corner

اگر  قرار شد روزی  همه چیز را پاک کنند.

اگر خواستند محو کنند. زمین را آسمان را

هر چیزی که چشم را می آزارد . هر نقطه ای . خطی. ستاره ای . راهی

اگر خواستند. مرا خبر کنید.

من آن گوشه ی دور افتاده ی کیهان را می خواهم.

آن کنج تاریک فضای بی کران . آن جا که هیچ ستاره ای نیست. هیچ کهکشانی

میخواهم آن جا بنشینم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:49  توسط امیر  | 

اجسام

اقای ازرائیل کجایی بابا!

ما خیلی حال و حوصله داریم

تو هم مثل همه مارو قال بزار

من طابوتم را چراغانی دوست دارم

 

جسدم را با هروئین غسل دهید

مهمانی بگیرید

همه را دعوت کنید

موسیقی ..

مواد...

مشروب

همه آن چیزهایی که من دوست دارم

جسدم را در هروئین بخوابانید. تا همه از من استنشاغ کنند

گران است

میدانم

حتی رویای مرگ هم گران است.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:39  توسط امیر  | 

خارج از دسترس

چیزی برای کشیدن جز نفس و سیگار ندارم.

به آینه ای که تا پارسال ما تو بود و امسال نیست مینگرم

بی ربطم .بی ربط عین خودت.

اشتباهی ام مثل مسعود شصت چی

جایم اینجا نبود. تو صندلی ات را با هزار تعارف به من دادی

تا شاید راحت باشم .اما نبودم. حتما قصد بدی داشتی

وگرنه کدام دختری اینقدر مهربان است.  برو خودت را سر کار بزار مسخره!

اه ! پس این ازرائیل کدام گوری گیر کرده . پشت کدام ترافیک .

توی کدام صف ثبت نام . لای جمعیت کدام مترو.

موبایلش هم جواب نمیدهد

مردن هم مارا مسخره کرده!

شاید هم علاف ماچ و بوسه و تعارف کسی شده.

"بفرمایید تو یه چایی چیزی."

"دست شما درد نکند . مزاحم نمیشوم. اشهد را بخوانید که برویم."

تا شب چیزی نمانده . نکند مرا بگزارد برای فردا

.........

روی شانه ام میزنی . به خودم می آیم و به بالا نگاه میکنم.

تویی . میگویی:"آقا ببخشید! من پشیمان شدم. میشه صندلی ام را پس بدید؟"

بی حرف بلند میشوم . تو مینشینی و به سوی دیگری نگاه میدوزی

خیالم راحت میشود که قصد بدی نداشتی .

اتوبوس تلوتلو خوران میرود

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط امیر  | 

ب،ا،ر،ا،ن،ى

باران را بو بکش

نه جادوگر قبیله ای نه هواشناس بی بی سی

بیکار باش و این شلاغک های دل انگیز را بو بکش

دنبال ابر نگرد. بی ابر هم گاهی باران می بارد

اصالت باران منت ابر را لازم ندارد.

بدرقه ای بیش نیست . ابر پرچم لشگر قطره هاست. لشگر بی پرچم هم توان حمله دارد

حمله ای به زمین . شیرجه ای تا خاک

تا نقطه ی پایان همه چیز

از ما چه منت که از خاکیم و به خاک میرویم؟

باران چه کند که از آسمان است و به خاک می آرامد

 

بو بکش

مغناطیس بی مفهوم زمین را تماشا کن که از باران بالا میرود

زمینی که  دلخوش به جاذبه ایست که از تواضع باران است نه قدرت زمین.

 

فرو میریزد و بند می آید روزی. ساعتی

فرصت بو کشیدنش را به هیچ چیز نفروش

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:4  توسط امیر  | 

یک

گاهی باخ هم تمیتواند فرق بین صدای ویلون و گیتار الکتریک را بفهمد

این را نه فیلسوفی گفته نه دانشمندی نه باخی نه حتی خودم .

یک نفر داشت از پس فکرم رد میشد . این را گفت و رفت .

چیزی مثل یک چاقوی کوچک را روی دیوار میکشید و میرفت

رنگش پریده بود ولی خونسرد به نظر میرسید

بال نداشت . پس فرشته نبود

شاخ نداشت . پس شیطان نبود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:56  توسط امیر  |